شبکه انديشمندان قم
 
 

 

    Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
    کد خبر : 38409
    تاریخ انتشار : 27 آبان 1392 16:7
    تعداد بازدید : 1324

    معنویّت مسیحی(بخش دوم)

    معنویّت، از جمله واژگان پرکاربردی است که اندیشمندان عصر جدید به توضیح و تبیین آن همّت گمارده­اند و هر یک در تعریف آن، بیانی متمایز از دیگران دارد.

    چکیده

    معنویّت، از جمله واژگان پرکاربردی است که اندیشمندان عصر جدید به توضیح و تبیین آن همّت گمارده­اند و هر یک در تعریف آن، بیانی متمایز از دیگران دارد. از دیگر سو، عدّه­ای از  اندیشمندان، درصدد یافتن معنویّت، در درون دین­های تاریخی و سنّتی هستند و گروه دیگر به مقوله­ی معنویّت، به عنوان مسأله­ای فرادینی نظر می‌کنند.

    آنچنان که در بخش اوّل مقاله­ی «معنویّت مسیحی» گذشت، مقاله­ی حاضر قصد آن دارد که به مقوله­ی معنویت از منظر درون دینی و به‌طور خاص از دیدگاه مسیحیّت بپردازد. اندیشمندان مسیحی نیز هر یک از زاویه­ای به مسأله پرداخته و در قالب نظام­های الاهیاتی متعدّد، مسأله­ی معنویّت را مورد دقّت و بررسی قرار داده­اند. نظام­های الاهیاتی چون «الاهیات سیستماتیک»، «الاهیات تاریخی»، «الاهیات دفاعی»، «الاهیات کاربردی» و «الاهیات انجیلی»، نظام­های الاهیاتی رایجی هستند که در هریک از آنها، تعریفی متمایز و راهکاری ویژه برای رسیدن به معنویّت پیشنهاد شده است. نوشته­ی حاضر در صدد است که به معنویّت مسیحی از منظر «الاهیات انجیلی» نظر افکنده و با بررسی کتاب مقدّس، آن­ را تبیین و نقد نماید.

    معنویّت مسیحی مبتنی بر کتاب مقدّس را از دو منظر کاملاً متمایز می­توان جستجو کرد. نگاه مقدّماتی عمومی و نگاه الاهیاتی. در بخش اوّل به نگاه مقدّماتی عمومی پرداختیم و در این بخش به نگاه الاهیاتی خواهیم پرداخت. مفاهیم اساسی که در این بخش بررسی خواهند شد، عبارتند از: خالق‌شناسی، مسیح‌شناسی، روح القدس‌شناسی، کلیسا‌شناسی و آخرت‌شناسی، که هریک از آنها از منظر مسیحیان بررسی شده و نقد آن نیز از منظر اسلام، بیان می­گردد.

     

    واژه­های کلیدی

    معنویّت، مسیح، مسیحیّت، روح‌القدس، کلیسا، تحلیل الاهیاتی.

     

    تحلیل الاهیاتی

    آقای جوفری واین رایت،[1] نگارنده­ی مقاله­ای با عنوان «معنویّت مسیحی»،[2] این عنوان را از دو منظر مورد بررسی و مطالعه قرار داده است.[3]دیدگاه مقدّماتی عمومی، که توضیح آن در بخش نخست اين مقاله گذشت؛ و دیدگاه الاهیاتی، که در این بخش به توضیح، تبیین و نقد آن خواهیم پرداخت. در مقاله­ی حاضر تلاش شده است ضمن استفاده از ترجمه­ی آزاد مقاله­ای که ذکر آن آمد و بهره‌گیری از دیگر متون معتبر مسیحی و به‌ویژه کتاب مقدّس؛ درباره­ی دیدگاه دوم مطالبی را ذکر نموده و به نقد و بررسی آن بپردازیم.

    ساختار اعتقادات کلاسیک و نظام­مند، موارد پنچ‌گانه‌ی الاهیاتی در معنویّت مسیحی را، در پنج آموزه­ی زیر بیان می­نماید:

    1. «خالق‌شناسی»: هدف بنیادین خالق از خلقت بشریّت؛[4]

    2. «مسیح‌شناسی»: اقنوم و شخص مسیح و عمل نجات‌بخش او؛[5]

    3. «روح‌القدس‌شناسی»: تعالیمی درباره­ی روح‌القدس؛[6]

    4. «کلیساشناسی»: قوانین اصلی کلیسا؛[7]

    5. «آخرت‌شناسی»: حکومت نهایی خداوند؛[8]

    در هریک از آموزه­های فوق، معنویّت مسیحی، میان دو قطب ظاهراً متعارض خودنمایی می‌کند، ولی در پایان آنچه اتفاق می­افتد، رسیدن به نوعی «تقابل منطبق»[9] است. به این معنا که در نقطه­ای با یکدیگر جمع می­شوند و تعارض ظاهری از بین می­رود.

    خالق‌شناسی

    پرسش اساسی این آموزه، دانش انسان درباره­ی خداوند است. به راستی، انسان درباره­ی خدا چه می­داند؟ و تا چه اندازه می‌تواند درباره­ی او بداند؟

    در ابتدا نظری آرمانی و رسمی به موضوع افکنده و سپس نگاهی واقعی و مادّی به آن خواهیم انداخت.

    در نگاه آرمانی به سه بُعد بیان و اظهار مسأله، تنقیح و توضیح آن و قیاس و شباهت­سنجی اشاره می­شود و در نگاه مادّی و واقعی به سه   بعد، مساله یا مشکل، کمال و حلّ مشکل و ارایه­ی نظام، اشاره خواهد شد.

     

    1. نگاه آرمانی[10] 

    الف) بیان و اظهار مسأله[11]

    تغییر و دگرگونی متعالی خداوند، آنچنان غیر قابل توصیف است  که بیان انسان درباره­ی آن، تنها در این جملات خلاصه می­شود که: «خدا چیست یا کیست؟» و «خدا چه چیز یا چه کسی نیست؟»، و طبیعی است که انسان از بیان پاسخ آن، عاجز است. به چنین نگاهی «طریق نفی»[12] گویند. قاعده­ی کلّی که چنین نگرشی از آن ایجاد می­شود، به یوحنای دمشقی،[13] قرن هشتم پس از میلاد، باز می‌گردد. یوحنای دمشقی، تحت تأثیر خدای شراب، میگساری و زراعت یونان،[14] به این نکته اقرار کرد که «خداوند، غیر قابل بیان و   غیر قابل درک است».[15]این اصل بعدها به عنوان اصل اوّل ایمان مسیحیّت ارتودوکس، پذیرفته شد.[16] تجربه­ی فهم این مطلب، دریافت و شناختی مشترک از عرفان است؛ «شناخت به وسیله­ی نشناختن».[17] گریگوری نیسا[18] در قرن چهارم بعد از میلاد، تجربه­ی عدم ملاقات خدا در روشنایی بوته­های روشن توسط حضرت موسی و ملاقات خدا در پس ابرهای غلیظ کوه سینا را شاهدی بر این مدّعا بر می­شمرد:[19]

    «روزی هنگامی که موسی مشغول چرانیدن گله­ی پدر زن خود، یَترون، کاهن مدیان بود، گله را به آن سوی بیابان، به طرف کوه حوریب، معروف به کوه خدا راند. ناگهان فرشته‌ی خداوند، چون شعله­ی آتش از میان بوته­ای بر او ظاهر شد. موسی دید که بوته شعله­ور است، ولی نمی­سوزد. با خود گفت عجیب است، چرا بوته نمی­سوزد. پس نزدیک رفت تا علّتش را بفهمد. وقتی خداوند دید که موسی به بوته نزدیک می­شود، از میان بوته ندا داد: موسی! موسی! موسی جواب داد: بلی! خدا فرمود: بیش از این نزدیک نشو! کفش­هایت را از پای درآور، زیرا مکانی که در آن ایستاده­ای، زمین مقدّسی است. من خدای اجداد تو ابراهیم، اسحاق و یعقوب هستم. موسی روی خود را پوشاند، چون ترسید به خدا نگاه کند.»[20]   

    «خداوند به موسی فرمود: من در ابر غلیظی نزد تو می‌آیم، تا هنگامی که با تو گفتگو می‌کنم، قوم به گوش خود صدای مرا بشنوند، و از این پس گفتار تو را باور کنند.»[21]

    آن­گونه که مشاهده می­شود، خداوند غالباً وجودی ناشناخته، مرموز، ولی در همان حال، موجودی ازلی و تمام ناشدنی، معرّفی می­شود. خداوند، ممکن است موجودی غایب از نظر نیز معرّفی شود؛ آنچنان­که در آثار والتر هیلتون،[22] قرن چهاده و یوحنای صلیبی،[23] قرن شانزده پس از میلاد، مشاهده می‌شود. خدای غایبی که از پس پرده ظاهر می­شود و همه در انتظار او به سر می­برند؛ در صحراهای مصر، یا در شهر کارتاژ قدیم، یا در سکوت و یا در... . [24]

    ب) تنقیح و توضیح[25]

    خدای غایب، از روی فیض و جُود، خود را ظاهر ساخت و از پس پرده نمایان شد.[26] در مرحله­ی اوّل خدای خالق، آنچنان خود را به مخلوق پیوند زد تا بتوان او را در قالب جهان مادّی  شناخت.

    «انسان از ابتدا، آسمان و زمین و چیزهایی را که خدا آفریده، دیده است و با دیدن آنها می‌تواند به وجود خدا و قدرت ابدی او پی ببرد. پس وقتی در روز داوری  در حضور خدا می­ایستد، برای بی­ایمانی خود، هیچ عذر و بهانه­ای ندارد.»[27]

    «آسمان از شکوه و عظمت خدا حکایت می‌کند و صنعتِ دست‌های او را نشان می­دهد. روز و شب، حکمت خدا را اعلام می­نمایند.»[28]

    انسان برای شناخت خدا و رسیدن به درک صحیح و کاملی از او، گاه دست به «انسان انگاری جسورانه برای خدا»[29] می­زند. از این­رو صفات انسانی را برای خدا، تصوّر کرده و خدا را چون بشر، تصوّر می­کند:

    «پس خدا، انسان را شبیه خود آفرید. او انسان را از زن و مرد خلق کرد.»[30]

    خود آشکار سازی خدا،[31] در آموزه­ی تجسّد پسر خدا،[32] به نقطه­ی اوج خود می‌رسد:[33]

    «کلمه­ی خدا انسان شد و بر روی این زمین و در بین ما زندگی کرد. او لبریز از محبّت و بخشش و راستی بود. ما بزرگی و شکوه او را به چشم خود دیدیم؛ بزرگی و شکوه فرزند بی­نظیر پدر آسمانی ما، خدا.»[34]

    «کسی هرگز خدا را ندیده است، امّا عیسی فرزند یگانه­ی خدا، او را دیده است؛ زیرا همواره همراه پدر خود، خدا می­باشد. او هر آنچه را که ما باید درباره­ی خدا بدانیم، به ما گفته است.»[35]

    بر اساس این آیات و آیات این چنینی در کتاب مقدّس، می‌توان خداوند را مستقیماً شناخت و با او به راحتی صحبت کرد، او را رؤیت نمود. و درباره­ی او به‌گونه­ای مثبت سخن گفت.[36] از آنجا که خداوند، منبع و سرچشمه­ی تمام فضایل و نیکی­هاست و تمام خوبی­ها و  شایست­ها از او نشأت می­گیرد، ملاک و معیار همه­ی فضایل و رذایل اخلاقی هم، خداوند است. بدین معنا که هر چه نزد خدا، ارزشمند است، صفت فضیلت اخلاقی است و هر چه نزد او ضد ارزش است، صفت رذیلت و ناشایست اخلاقی به حساب می­آید:

    «رفتار و کردار و شیوه­ی زندگی مردم دنیا را تقلید نکنید، بلکه بگذارید خدا افکار و طرز فکرتان را دگرگون کند تا به انسانی جدید تبدیل شوید. آن­گاه قادر خواهید شد اراده­ی خدا را درک کرده، آنچه را که خوب و کامل و مورد پسند اوست، کشف کنید.»[37] 

    پولس[38] در نامه­ی خود خطاب به مسیحیان فیلیپی[39] می­نویسد:

    «برادران عزیز! در خاتمه بگذارید این را نیز بگویم: فکرتان را بر روی هر چه راست و خوب و درست است، ثابت نگاه دارید. درباره­ی چیزهایی فکر کنید که پاک و زیباست. در صفات خوب و پسندیده­ی دیگران تأمّل کنید. درباره­ی چیزهایی فکر کنید که می­توانید خدا را برای آنها شکر کنید و به وجود آنها خوش باشید. هر چه از من دیدید و آموختید، در زندگی‌تان به­کار گیرید، تا خدای آرامش با شما باشد.»[40]

    جلال و شکوه خداوند، از چهره­ی پر جلال مسیح، نمایان می­شود:

    «زیرا همان خدایی که فرمود: نور از میان تاریکی بدرخشد، نور خود را در دل­های ما نیز تابید، تا درک کنیم که این نور پر جلال اوست که از چهره­ی عیسی مسیح می­درخشد.»[41]

    پولس در اینجا نور خدا را که بر دل­های مؤمنان تابیده، به نوعی قابل دسترس می­داند، ولی در نامه­ی خود به تیموتائوس،[42] رهبر جوان کلیسای افسس،[43] خداوند را غیر قابل دسترس و نادیدنی، توصیف می‌کند:

    او خدايست كه هرگز نمي‌ميرد و ساكن در نوري است كه كس نمی­تواند به آن نزدیک شود. هیچ بشری او را ندیده و نخواهد دید. عزّت و قدرت و سلطنت تا به ابد از آن او باد.»[44]

     

    ج) قياس و شباهت­سنجي[45]

    قانون اصلی و خط مشی قیاس و شباهت­سنجی میان خالق و     مخلوق، دارای گستره و محدودیت­هایی است که از قوانین جامع کلیسای چهارم رُم،[46] تبعیت می­کند. بر اساس آن قوانین، هیچ شباهتی میان خالق و مخلوق وجود ندارد. او بسیار بزرگ است و بلند مرتبه، ولی از دیگر سو، تفاوت میان خدا و مخلوقات، از آن هم بزرگ‌تر و فراتر است؛ تا آنجا که نمی­توان هیچ شباهتی میان خالق و مخلوق پیدا کرد. از نقطه نظر هستی‌شناختی،[47] میان انسان و خداوند شباهت وجود دارد؛ هر دوی آنها هستند و وجود دارند. در زبان شعر، استعاره و مثل، از وجود خداوند و بودنِ او یاد می‌شود؛ امّا به راستی، تا چه حدّ مجاز هستیم که این بودن را به‌طور مساوی برای انسان و خداوند به‌کار بریم. از چه ادبیّاتی برای بیان این مسأله می‌توان بهره جست و محدوده­ی این شباهت سنجی­ها تا کجاست.

    آن­گونه که می­دانیم، مبانی هستی شناختی، زبان و ادبیّات، دارای حدود و ثغوری است، که تعدّی از آن جایز نیست. از دیگر سو، زبان استعاره، زبانی است که در ادبیّات، به بیان شباهت­ها و تفاوت­ها می­پردازد، استعاره، تخیّلی انتفاعی از شباهت و تفاوت، میان خدا و انسان به دست می­دهد. البته این بدان معنا نیست که تمام استعاره­ها باید درباره­ی خدا و انسان صحبت کند و یا تمام زبان­هایی که درباره­ی شباهت خدا با انسان صحبت می‌کند، زبان استعاره باشد، بلکه آنچه مهم است، این است که مسیحیان معتقدند برای بیان شباهت­های انسان با خدا و یا خدا با انسان، باید ازگزاره­ها، استعاره­ها و قالب­هایی بهره جست که به نوعی ردپایی از آن در کتاب مقدّس وجود داشته باشد و یا دست‌کم در جماعت کلیسایی، منعی برای آن وجود نداشته باشد. در این صورت است که می‌توان به بیان شباهت­های موجود میان خدا و انسان، اشاره کرد.

    قالب دیگری که برای بیان ارتباط میان خدا با انسان به‌کار می­رود، قالب وحی و دریافت­ها[48] و مکاشفات است. این قالب نیز قالبی پذیرفته شده برای مسیحیان، برای برقراری ارتباط و زبان گفتگو به حساب می­آید؛ چراکه در این قالب، مسیح، بر شخص، تجلّی[49] کرده و آنچه او می­گوید، در حقیقت گفته­ی او نیست، بلکه گفته­ی مقدّسِ مسیح است که از زبان او خارج می­شود. در این حال، دیگر مجالی برای گفت و شنود نیست، وساطت لازم نیست، نیاز به میانجی نمی­باشد، حتّی نیاز به قالب­های ذکر شده نیز نیست.گاه در سکوت محض، این ارتباط برقرار می­شود و معنویّت مسیحی، شکل می‌گیرد.  

     

    2. نگاه واقعی[50]

    در نگاه واقعی یا مادّی نیز به سه بیان، به مسأله­ی معنویّت مسیحی در حوزه­ی شناخت خالق، نظر می‌شود.

    الف) مسأله یا مشکل (سقوط انسان)[51]

    مسیحیّت دریافته است که انسان از آغاز آفرینش به واسطه­ی گناه اصلی و اوّلیه­ی خلقت، که توسط آدم ابوالبشر صورت پذیرفت، به سرسختی و لجاجت کشیده شده و از مقام واقعی خود سقوط کرده است:[52]

    «پس خداوند او را از باغ عدن بیرون راند تا برود و در زمینی که از خاک آن سرشته شده بود، کار کند. بدین ترتیب، او آدم را بیرون کرد و در سمت شرقی باغ عدن فرشتگانی قرار داد تا با شمشیر آتشینی که به هر طرف می‌چرخید، راه درخت حیات را محافظت کنند.»[53]

    نافرمانی انسان از خداوند در آغازین روز خلقت انسان، باعث شد تا انسان به تمام دانستنی­ها دست نیابد و بسیاری از دانش­ها بر او، مخفی و مبهم بماند. امّا این بدان معنا نیست که او برای نافرمانی و گناه، توجیه داشته باشد، بلکه آنچه او می­داند و خداوند اجازه داده است که او بداند، کافی است تا او گناه نکند. از این­رو، او هیچ بهانه­ای برای گناه کردن ندارد: 

    «انسان از ابتدا، آسمان و زمین و چیزهایی را که خدا آفریده، دیده است و با دیدن آنها می­تواند به وجود خدا و قدرت ابدی او پی­ببرد. پس وقتی در روز داوری در حضور خدا می­ایستد، برای بی­ایمانی خود، هیچ عذر و بهانه­ای ندارد.»[54]

    از دیگر سو، همه، گناه کرده­اند و شخص بی­گناه در جهان یافت نمی­شود. تمام انسان­ها، دارای نقص­ها و کمبودهایی هستند و هریک به دلیل ارتکاب گناه، به شکوه، عظمت و جلالی که خداوند برای انسان­ها در نظر گرفته­است، نرسیده­اند:

    «زیرا همه گناه کرده­‌اند و هیچ‌کس به آن کمال مطلوب و پر جلالی که خدا انتظار دارد، نرسیده­ است.»[55]

    خاستگاه اصلی گناه، قبل از آن­که گناه تحقّق یابد، خواهش­ها و هواهای نفسانی است. برای خشنودی و رضایت خداوند، باید آن خواست­ها و امیال، تغییر یابند؛ پس آن­گاه است که خداوند نیز خشنود شده و رضایت او حاصل می­شود. مسیحیان بر این مسأله اعتراف کرده و اقرار می­کنند که انسان برای دریافت آمرزش و مغفرت پروردگار، نیازمند رحمت خداوند است که از طریق عیسی مسیح و تولّد دوباره­ی انسان، به واسطه­ی روح القدس، تحقّق می­یابد. و تنها در این صورت است که انسان قادر به ادامه­ی حیات واقعی و توأم با اطاعت و فرمانبرداری از خداوند خواهد بود.

    مقدار گناه افراد متفاوت است و هرکس به اندازه­ی گناهی که مرتکب شده است، به همان اندازه از انسانیّت خود دور شده و از مقام خود سقوط می­کند، ولی با عنایت به فیض الاهی و طرح نهایی نجات از جانب خداوند، او می­تواند خود را بازیافته و به سمت نجات، حرکت کند. از این­رو، فیض الاهی بالاترین عامل موفقیّت انسان، در مسیر نجات است.

     می­توان گفت عمیق­ترین نظریّه­ای که میان کاتولیک و پروتستان را جمع می­کند، نظر آگوستین اهل هیپو[56] است. او معتقد است که نسل انسان، گناهکار و مغبون است[57] و تنها عاملی که باعث نجات برخی از برگزیدگان از میان انسان­ها می­شود، فیض بی‌پایان خداوند است، که منجر به ایمان آوردن انسان به مسیح می­شود و تنها از این طریق است که نجات شامل حال او می­گردد.

    برخی این اعتقاد را بر نتابیده­اند؛ اعتقاد بر این­که «گناهکاران در دستان خدای عصبانی­اند»[58] - آنچنان­که در خطبه­ی کشیش جاناتان ادواردز[59] آمده­ است.

    از دیگر سو، طرفداران نظریه­ی کالوین[60] بر این باورند که سرنوشت انسان از پیش تعیین شده است و این اعتقاد را به «اعتقاد آسان»[61] نام­گذاری کرده­اند. این گروه معتقدند که  تلاش انسان، در سرنوشت او تأثیر بسیاری ندارد، بلکه این فیض پروردگار و ایمان به مسیح است که او را نجات می­دهد. در مقابل این گروه که قایل به سرنوشت هستند، دسته­ی دیگر، معتقدند چنین اعتقادی به سرنوشت، مستلزم پذیرش بی­بند و باری اخلاقی[62] در عرصه­ی اجتماع و ناامیدی از رسیدن به معنویّت[63] را در پی ­دارد. حتّی همان خدای مهربان و فیاضی[64] را که مارتین لوتر،[65] معرّفی می­کند، ممکن است با قیمت بالایی خریداری  کرد.

    ولفهارت پننبرگ،[66] در مقاله­ی خود با عنوان «تقوای پروتستانی و گناه آگاهانه»، نگاهی روانشناختی، به مسأله داشته و پس از افرادی چون فروید،[67] ناکارآمدی و نارسایی برخی از راه­های رسیدن به مغفرت در معنویّت مسیحی را مورد سؤال قرار می­دهد.[68]

    برخی از جلوه­های نگرش آگوستینی،[69]بیش از آن­که برگرفته از کتاب مقدّس مسیحیان و اناجیل باشد، وامدار نگرش آیین مانویت[70] و مکتب نوافلاطونی[71] است. البته کتاب «اعترافات»[72] آگوستین و کتاب «شهر خدا»ي[73] او همیشه به­عنوان چالشی دایمی برای خوش‌بینی­های ظاهری[74] نسبت به فرد یا جامعه، مورد نظر است.[75]

     

    ب) کمال و حلّ مشکل[76]

    از آنجا که نمی­توان به سادگی گناه اوّلیه و تأثیر آن در زندگی انسان را نادیده گرفت، باید برای حلّ این مشکل و رسیدن به کمال و وارستگی، به دنبال راه چاره­ای بود. ارتودوکس شرقی[77] برای برون رفت از این مشکل، راهکارِ پیوندِ اعتقاد ایرانیوس[78] را به تربیت و تهذیب انسان مخلوق، پیشنهاد می­کند. براساس این نظریّه، انسان، گناهکار آفریده شده و گناه اوّلیه­ی آدم،[79] انسان را در این وضعیت قرار داده است، ولی از آنجا که قرار است در این عالم همه همانند خدا شویم، پس در گرو تعلیم و تربیت است که می­توانیم به مقام کمال نایل­آییم. این تعلیم و تربیت نیز از هیچ طریقی برای انسان حاصل نمی­شود مگر از طریق عیسی مسیح و ایمان راستین به او؛ چراکه عمل فداکارانه­ای که مسیح انجام داد باعث باز شدن مجدّد درهای بهشت و نجات انسان گناهکار گردید:

    «و اکنون زندگی کاملاً تازه­ای را در پیش­گرفته­اید، که طی آن در شناخت راستی ترقّی می‌کنید و می‌کوشید هر روز بیشتر شبیه مسیح، خالق این زندگی تازه شوید. در این زندگی تازه، ملّیت شخص، نژاد، سواد و مقام اجتماعی او اهمیّت و ارزشی ندارد، چون همه­ی مردم می­توانند به یک اندازه به حضور مسیح بیایند. آنچه واقعاً اهمیّت و ارزش دارد، حضور مسیح در زندگی شخص است.»[80]

    نویسندگان شرقی مسیحی، از منظر عالی­تری به مسیحیّت نگریسته، می­گویند: مسیحیان آفریده شده­اند تا شریکی برای طبیعت الاهی باشند[81] و بدون وجود و خلقت آنان، زندگی الاهی هرگز شکل نخواهد  گرفت:

    «با همین قدرت عظیم بود که تمام برکات غنی و عالی را که وعده داده ­بود، به ما بخشید. یکی از این وعده­ها این بود که ما را از شهوت و فساد محیط اطرافمان رهایی دهد و از طبیعت و صفات الاهی خود بهره­ای به ما عطا فرماید.»[82]

    این نوع مشارکت در زندگی الاهی، «تئوسیس یا تئوپوئیستیس»[83] نامیده می­شود. در غرب به این کیفیّت جذب و انجذابِ ارزشمند و والا- البته با ظن و تردید- وحدت وجود[84] می­گویند.

    هم­چنین در غرب، به مقوله­ی کمال و کمال­گرایی انسان برای خلاصی از مشکل گناه نخستین، به صورت یک ویژگی و صفت فرقه­ای نظر می­شود. از این­رو، هریک از فرقه­های مسیحی، راهکار متفاوتی برای برون رفت از آن ارایه می­کنند.

    کسانی که معتقد بودند انسان مي­تواند در اخلاق يا ديانت به حدّ کمال برسد،[85] خود را در معرض اتهاماتی چون «رعايت اصول اخلاق به‌طور طبيعى»،[86] «ریاکاری و تدلیس»[87] و «عدالت و تقوای شخص‌گرایانه»،[88] یافتند.

    اگرچه جان وِسلی،[89] از واژه­ی گناه فقط آن دسته از نافرمانی­های آگاهانه که توسط فرد صورت می­گرفت را اراده می­کرد و انتظار نداشت که پیروانش بتوانند بر جهل و سستی اخلاقی خود پیروز شوند،  با این حال، به پیروان فرقه­ی متدیست[90] آموزش می­داد که آنان باید برای رسیدن به کمال در این زندگی زمینی، از هیچ کوشش و تلاشی فروگذار نکنند. تعریف مثبت وِسلی از کمال، همان عشق پاک و بی­آلایش نسبت به خدا و همسایه است، که در انجیل متّی نیز بدان اشاره شده­ است:

    «عیسی جواب داد: خداوند را که خدای توست، با تمام قلب و   جان و عقل خود دوست داشته باش. این اوّلین و مهم­ترین دستور خداست. دومین دستور مهم نیز مانند اوّلی است: همسایه­ی خود را دوست بدار، به همان اندازه که خود را دوست می­داری. تمام احکام خدا و گفتار انبیا در این دو حکم خلاصه می­شود و اگر شما این دو را انجام دهید، در واقع، همه را انجام داده­اید.»[91]

     

    ج) آیین‌نامه و نظام[92]

    آگوستین و کلیسای شرقی بر جایگاه انسانی و ارزش و اهمیّت کار و تلاش او، تأکید بسیار می­کنند. آگوستین در اعترافات خود خطاب به خداوند می­گوید: «ای خداوند! تو ما را برای خود آفریده­ای، بنابراین، قلب­های ما هیچ­گاه به آرامش نمی­رسند تا زمانی که تو را دریابند و در تو به آرامش رسند.»[93]

    بلیز پاسکال[94] معتقد است که «قلب نامطمئن»[95] می­تواند نشانه­ی تهی­دستی و بیچارگی باشد، و می­تواند نشانه­ی عظمت و بزرگی باشد. امّا ایمان مسیحی، راهی برای نجات از گناه و مرگ به سوی حیات، زندگی و خداوند است.

    سفر کردن، بخشی از معنویّت مسیحی است. این سفرکردن یا برای جهاد و یافتن معنویّت مسیحی از طریق مبارزه با دشمن است،[96]یا دیدار مشاهد و اماکن مقدّس[97] و یا به صورت مَجاز است؛[98] آنچنان­که در فرقه­ی مشهور «پیوریتان کلاسیک»[99] توسط «جان بونیان»[100]پایه­گذاری شد.[101]

    سفر به سوی خداوند بدون دریافت کمک الاهی متصور نیست. از اینرو سالک طریق همیشه نیازمند عنایت دائمی پروردگار است و بدون آن نمی­تواند حتّی گامی به پیش بردارد. بله البته ممکن است هر یک از سالکان برای طی طریق، از آیین و نظام فردی و شخصی خود تبعیّت کنند؛ ولی این به معنای عدم وجود نظام و آیین نیست. بلکه باید گفت در نظام سیر و سلوک به سوی خداوند هرکس مختار است به دریافت شخصی خود، اعتماد کند و همان را پیش گیرد تا به هدف برسد. به این رنج و سختی که سالک برای رسیدن به پروردگار متحمل می­شود، «اسِسیس»[102]گویند. مبارزه و کوششی[103] که سالک میان «خیر»[104] و «شرّ»[105] متحیّر می­شود و در پایان از طریق کشف و شهود، راه را می­یابد و بر شرور پیروز می­شود. 

    این قالب مبارزه و نزاع میان خیر و شرّ، به «قالب مبارزان پیشتاز»[106] نامیده می­شود. البته ممکن است این مبارزه، همانند فرقه­ی یسوعیون[107] باشد که توسط ایگناتیوس لایولا[108] اهل اسپانیا، پایه­گذاری شد و یا به شکل لشکر نجات،[109] که توسط ویلیام بوث،[110]ارایه ­شد:[111]

    «در خاتمه از شما می­خواهم که از قدرت عظیم خداوند در درون خود، نیرو بگیرید و زورآور شوید! خود را با تمام سلاح­های خدا مجهّز کنید تا بتوانید در برابر وسوسه­ها و نیرنگ­های شیطان ایستادگی نمایید. بدانید که جنگ ما با انسان­ها نیست. انسان­هایی که گوشت و خون دارند، بلکه ما به موجودات نامرئی می­جنگیم که بر دنیای نامرئی حکومت می­کنند، یعنی بر موجودات شیطانی و فرمانروایان شرور تاریکی. بلی، جنگ ما با اینهاست، با لشکرهایی از ارواح شرور که در دنیای ارواح زندگی می­کنند. بنابراین، از یک یک سلاح­های خدا به هنگام حمله­ی دشمنتان، شیطان، استفاده کنید تا بتوانید حمله­های او را دفع نمایید. و در آخر، پیروز بر پای­های خود بایستید.

    امّا برای این منظور «کمربند محکم راستی» را به کمر ببندید و «زره­ی عدالت خدا» را در بر نمایید. «کفش انجیل» را به پا کنید تا به همه جا رفته، پیغام انجیل را به همه اعلام نمایید. «سپر ایمان» را نیز بردارید تا در مقابل تیرهای آتشین شیطان محفوظ بمانید. «کلاه­ خود نجات» را بر سر گذارید و «شمشیر روح» را که همان کلام خداست، به دست گیرید.»[112] 

     

    مسیح شناسی[113]

    معنویّت مسیحی، گاهی بر صلیب مسیح، و گاهی بر رستاخیز مسیح متمرکز می­شود. راز یگانه­ی پاسکال درباره­ی «جمعه‌ی نیک»[114] و «عید پاک»[115] و آمدن نهایی مسیح در موج انتظار همگان، این نظر را تکمیل می­کند. از این­رو، در بخش مسیح شناسی به عنوان عاملی برای رسیدن به معنویّت مسیحی در سه بخش سخن خواهیم گفت.

    1.  صلیب[116]

    دست نوشته­ها و تصاویر ناخوانای کاخ پلاتین[117] در رُم، می­تواند نشانگر چگونگی تفکّر مسیحیان، نسبت به صلیب و شهادت باشد.  مردی که در مقابل تصویری که سر آن سر یک الاغ است و مصلوب شده است، به زانو افتاده و در حال عبادت اوست. در توضیح این تصویر نوشته شده­است:  «الگزیمنوس،[118] خدای خویش را پرستش می­کند.»

    گریگوری اهل نازینزئوس،[119] مارتین لوتر،[120] چالز وسلی[121] و جُرگن مولتمان،[122] جملگی، درباره­ی «خدای مصلوب»[123] سخن می‌گویند. بر اساس سنت، پطرس رسول که از حواریون عیسی مسیح بود و مسیح، او را به عنوان جانشین پس از خود انتخاب کرده ­بود، تقاضا کرد که او را چون مسیح، ولی به صورت واژگون، مصلوب کنند؛ زیرا خود را در شأن مصلوب شدن همانند مسیح نمی­دانست.

    نامه­های ایگناتیوس اهل انطاکیه[124] به وضوح نشان می­دهد که او بی­صبرانه به سوی شهادت[125] می­شتافت. بلاندینا،[126] اهل کشور باستانى گُل[127] فرانسه، در زمره­ی شهدای زنی بود که در جنگ به شهادت رسید. او را به تیر چوبی بستند و او قبل از این، خود را تعمید داده بود و آماده‌ی شهادت بود. همرزمان او نقل­کرده­اندکه او را بر بالای صلیب به نوعی دیدند که گویا خودِ مسیح بر صلیب رفته و به شهادت رسیده است.

    فداکاری و ادای احترام به مسیح مصلوب، تواضع و فروتنی را برای مسیحیان به دنبال می­آورد، وآنان را مهیّا می­کند تا با تحمل رنج و سختی- البته نه الزاماً به صورت مرگبار و غیر قابل تحمّل- خود را آماده­ی فدای نفس برای دیگران کنند و خود فانی شوند تا دیگران باقی مانند. این‌گونه ­است که آنان آماده­ی پذیرش رحمت بی­کران خداوند شده و همانند آیینه­ای، آن رحمت بی‌پایان را به دیگران نیز منتقل    می‌کنند.

    مردم اروپا در اواخر قرون وسطی، درد و رنج فراوانی داشتند و مسیح مصلوب، فداکاری و ایثار آنان در برابر سختی­ها و مشکلات ارتقا می­داد و آنان را آماده­ی پذیرش هر نوع مشکل و مسأله­ی بغرنجی می­نمود. این موضوع تا پایان جنبش پارسایی در قرون هفده و هیجده میلادی ادامه­ داشت.

    فرانسیس اهل اَسیس، با علامتی که بر بدن خویش داشت، و نشانگر مسیح مصلوب بر بدن او بود، قیام نمود:

    «دیگر از این پس درباره­ی این موضوعات با من بحث نکنید! تحمّل زخم­هایی که دشمنان عیسای خداوند در بدن من ایجاد کرده­اند،کافی است. همین زخم‌ها نشان می­دهد که من خدمتگزار او هستم.»[128]

    قلب مقدّس مسیح، کانون تمام توجهّات است. از این­رو، مؤمنان مسیحی، خود را در گرو صلیب، کمال یافته می­یابند. پروتستان­ها در اشعار و سرودهای مذهبی خود، از جراحات و زخم­های مسیح مصلوب می­خوانند. تا به امروز، کلیساهای آمریکای لاتین، مجسّمه­های مخوف مسیح مصلوب را نگه داشته­اند و نه تنها آن مجسمه­ها را نگه داشته­اند، بلکه حتّی موهای طبیعی و ابزار شکنجه­ی آن زمان را نیز در کلیساها حفظ کرده­اند؛ زیرا معتقدند یکی از راه­های رسیدن به معنویّت از طریق صلیب مسیح است. آنان به این علایم برای زیبایی نمی­نگرند، بلکه  نگه­داشتن آنها در کلیسا و خواندن اشعار مذهبی مربوط به تصلیب، برای به یاد آوردن یاد و خاطره­ی مسیح مصلوب است، تا به واسطه­ی او بتوانند روح ایثار و فداکاری را در مؤمنان مسیحی زنده نگه­دارند و سایر مردم را به ارتقای معنوی با توسّل و تمسّک جستن به مسیح مصلوب و صلیب، راهنمایی نمایند.

    2. رستاخیز[129]

    مسیحیّت شرقی بیشتر بر رستاخیز مسیح و قیام او تکیه­ دارد. نمادها و تصاویر نقاشی­شده در کلیساها نشانگر ویران­ کردن و از بین بردن جهنّم است؛ تصویری که در آن آدم و حوّا به واسطه­ی عیسی مسیح از منجلاب و گل و لای نجات می‌یابند. در سنّت موجود میان کلیسای روم شرقی، عیسی مسیح همانند پروردگار بشری، که رهبر آزادی بخش تمام انسان­ها است، در نظر گرفته می‌شود و پیروزی نیابتی او بر مرگ، باعث تجدید حیات و زندگی تازه­ای برای تمام انسان­هایی که در قبر هستند می­گردد.

    این دیدگاه، اهمیّت و جایگاه ویژه­ی «نجات» را در تعالیم دینی مسیحیّت روشن می­نماید. بر این اساس، نجات تمام مسیحیان پیشاپیش حاصل شده­است و نیاز به چیز دیگری نیست؛ زیرا مسیح با رستاخیز زودرس خود، مشکلات و مسایل بغرنج تمام انسان­ها را زدوده است و آنان را از هر غم و اندوهی نجات داده ­است.

     

    3. بازگشت نهایی مسیح[130]

    دو آموزه­ی الاهیاتی در آمدن نهایی مسیح به عنوان منجی برای تمام انسان­ها مطرح است: یکی آموزه­ی الاهیاتی صلیب[131] و دیگری آموزه­ی الاهیاتی عزّت و شکوه خداوند.[132] از این­رو، هیچ­گاه نباید صلیب مسیح را فراموش­کرد تا بتوانیم شکوه و جلال خداوند را دریابیم. آمدن نهایی مسیح در برخی از بخش­های کتاب مقدّس و در کلام بسیاری از اندیشمندان مسیحی به وضوح آمده ­است:

    «نگاه کردم، امّا به جای یک شیر، یک برّه دیدم که در مقابل تخت و موجودات زنده و در میان بیست و چهار رهبر ایستاده­است. بر روی بدن او، زخم­هایی به چشم می‌خورد که زمانی باعث مرگش شده بود. او هفت شاخ و هفت چشم داشت. که همان  روح هفتگانه­ی خداست که به تمام نقاط جهان فرستاده می­شود. آن­گاه برّه نزدیک آمد و طومار را از دست راست آن­که بر تخت نشسته بود، گرفت. وقتی طومار را گرفت، آن بیست و چهار رهبر در برابر او سجده­کردند. هر یک از آنان یک چنگ و کاسه­های طلای پر از بخور داشتند که دعاهای ایمان­داران است. ایشان برای او سرود جدیدی می­خواندند و می­گفتند تو لیاقت­داری که طومار را بگیری و مهرش را باز کرده، آن را بخوانی؛ زیرا جانت را قربانی کردی و مردم را از هر نژاد و زبان و قوم و ملّت برای خدا خریدی، و ایشان را برای خدای ما کاهن ساختی و به سلطنت رساندی. از این­رو، بر زمین سلطنت خواهند کرد.

    سپس در رؤیا، میلیون­ها فرشته را دیدم که گرداگرد تخت و موجودات زنده و رهبران روحانی جمع شده، با صدای بلند این سرود را می­خوانند: برّه­ی خدا که جانش را برای مردم قربانی کرد، لیاقت دارد که صاحب قدرت و دولت، حکمت و قوّت، حرمت و جلال و برکت باشد.

    آن­گاه صدای تمام موجودات آسمان و زمین و زیر زمین و دریاها را شنیدم که می‌سرودند و می­گفتند: ستایش و حرمت، جلال و قوّت تا ابد از آنِ برّه و آن­ که بر تخت نشسته­ است باد! و آن چهار موجود زنده گفتند: آمین! و آن بیست و چهار رهبر سجده­کردند، او را پرستیدند.»[133]

    در بخشی دیگر از مکاشفه آمده­است:

    «ایشان با صدایی بلند به خداوند می‌گفتند: ای خداوند پاک و حق! تا به کی بر ساکنان زمین داوری نمی‌کنی و انتقام خون ما را از آنان نمی‌گیری؟»[134]

    این زندگی که اکنون در آن به سر می­بریم، زندگی حقیقی و معنوی نیست، بلکه زندگی حقیقی آن است که انسان در کنار مسیح به سر برد. از این­رو، تمام مسیحیان باید در انتظار آن روز به سر برند:

    «اکنون که همراه مسیح از نو زنده شده­اید، به برکات و شادی­های آسمان چشم بدوزید؛ جایی که مسیح در کنار خدا، بر تخت عزّت و قدرت نشسته است. همواره به آنچه در آسمان است بیندیشید، و برای امور این دنیای زودگذر غصه نخورید. به این دنیای فانی همان قدر دل ببندید که یک شخص مرده دل می­بندد؛ زیرا زندگی  واقعی شما در آسمان است، همراه مسیح در حضور خدا. وقتی مسیح که زندگی واقعی ماست بازگردد، شما نیز با او خواهید درخشید.»[135]

    بر این اساس، با آمدن مجدّد مسیح، ما جملگی مانند او خواهیم شد و صفات ما نیز خدایی می­شود:

    «بلی، عزیزان! ما اکنون حقیقتا فرزندان خدا هستیم. گرچه هنوز نمی­دانیم در آینده چگونه خواهیم بود، امّا این را به یقین می­دانیم که وقتی مسیح بازگردد، مانند او خواهیم ­شد؛ چون او را همان­گونه که هست خواهیم­دید. هرکه به این حقیقت ایمان دارد، می‌کوشد تا پاک بماند؛ زیرا که مسیح نیز پاک است.»[136]

    با آمدن مسیح همه چیز بر همگان روشن می­شود و انسان مؤمن قادر است که به حقیقت اشیا پی­ببرد:

    «آنچه اکنون می­دانیم بسیار اندک است و آنچه می­بینیم تار و مبهم؛ امّا روزی همه چیز را واضح و روشن خواهیم­ دید، به همان روشنی که خدا حالا قلب مرا می­بیند.»[137]

    روح‌القدس‌شناسی[138]

    روح‌القدس، مؤمنان را به­ سوی حقیقت رهنمون می­سازد. روح‌القدس هم در شناخت حقیقت و جلوه­های آن، مؤمنان را راهنمایی می‌کند و هم در اجرای حق و حقیقت آنان را یاری می­رساند:

    «ولی وقتی روح پاک خدا که سرچشمه­ی همه‌ی راستی­هاست بیاید، تمام حقیقت را به شما آشکار خواهد ساخت. زیرا نه از جانب خود، بلکه هرچه از من شنیده ­است خواهد گفت. او از آینده نیز شما را با خبر خواهد ساخت؛ او جلال و بزرگی مرا به شما نشان خواهد داد و با این کار باعث عزّت و احترام من خواهد شد. تمام بزرگی و جلال پدرم خدا از آن من است. وقتی گفتم جلال و بزرگی مرا به شما نشان می‌دهد، منظورم همین بود.»[139] 

    «در این وقت، بسیاری از سران قوم یهود، با شنیدن سخنان او، ایمان آوردند که او همان مسیح است. عیسی به این عده فرمود: اگر همان­گونه که به شما گفتم زندگی کنید، شاگردان واقعی من خواهید بود. و حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد ساخت.»[140]

    «پس اگر بگوییم که با خدا رابطه­ای نزدیک داریم، امّا در تاریکی روحانی و در گناه زندگی کنیم، دروغ می­گوییم.»[141]

    در اینجا به‌طور دایمی نوسانی میان تفکّر و اقدام، در حال انجام است. این نوسان در مراقبه و نبوت نیز به‌طور کامل مشهود است. در ادامه، برای روشن‌تر شدن موضوع به توضیح و تبیین هریک از موارد می­پردازیم.

     

    1. تفکّر و تأمّل[142]

    یوحنای حواری، هنگامی که رؤیای صادقه­ی خویش را دید، در روح‌القدس بود و روح‌القدس نیز با او بود؛ زیرا روح‌القدس مفاهیم و ارزش­های متعالی را از جانب خداوند برای ما ارسال می­کند؛ مفاهیم و چیزهایی را که چشم­های انسانی قادر به رؤیت آن نیست وگوش­های انسانی قادر به شنیدن آنها نیست و قلوب انسان­ها نیز توانایی درک آنها را ندارد. امّا این به واسطه­ی روح‌القدس است که درک این مفاهیم برای انسان آسان و قابل فهم می­شود:

    «روزی، در روز خداوند، در حال عبادت بودم که روح خدا مرا فرو گرفت. ناگهان، از پشت سر خود، صدایی بلند همچون صدای شیپور شنیدم، که می‌گفت: من الف و یا هستم. من ابتدا و انتها هستم.»[143]

    «سپس در یک رؤیا، مرا به قله­ی کوه بلندی برد. از آنجا، شهر مقدّس اورشلیم را دیدم که از جانب خدا از آسمان پایین می‌آمد.»[144]

    «گرچه خیلی زننده است که این طور از خود تعریف نمایم، امّا بگذارید چنین کنم. بگذارید از رؤیاهایی که دیده­ام و مکاشفه­هایی که خداوند به من عطا فرموده­است، تعریف کنم. چهارده سال پیش به آسمان برده شدم. از من نپرسید که جسمم به آنجا رفت یا روحم؛ خود نیز نمی­دانم؛ فقط خدا می‌داند. به­هر حال، خود را در بهشت دیدم.»[145]

    «برادران عزیز! حتّی نخستین بار که به نزد شما آمدم، وقتی پیام خدا را برای شما اعلام می­کردم کلمات مشکل ادبی و افکار فلسفی استفاده نکردم؛ زیرا قصد داشتم فقط و فقط درباره­ی عیسی مسیح و مرگ او بر صلیب سخن بگویم. بنابراین، با ضعف و ترس و لرز، نزد شما آمدم. پیام و سخنانم نیز بسیار ساده و خالی از حکمت انسانی بود، امّا قدرت روح خدا در آن دیده می­شد و ثابت می‌کرد که پیام من از جانب خداست. من عمداً چنین کردم تا پایه­ی ایمان شما بر خود خدا باشد، نه بر حکمت انسان.»[146]

    اگر انسان بخواهد از دایره­ی حواس مادّی خارج شود و به عالم  والا و ارتباط معنوی دست­ یابد، به پیشنهاد ریچارد رول، اهل یورکشایر[147] و (قرن چهارده میلادی) در کتاب «آتش عشق»،[148] باید در ذهن خویش تمام تعلّقات مالکیت خویش را کنار زند و به آنها نیندیشد و از دیگر سو در عالم ذهن و تفکّر خویش راهی برای رهایی از خویشتن و رسیدن به خدا را تجربه نماید؛ که بر اساس گفته­ی ریچارد، به «چشیدن آغازین حلاوت جاودان»[149] معروف است. 

    غالباً منظور از تفکّر و تصوّری که از آن در ذهن می‌آید، تعالی رو به سوی بالا یا ارتقایی است؛ آنچنان­ که «والتر هیلتون»[150] در کتاب «نردبان تکامل»[151] به آن نگریسته است و یا اثر «یوحنای صلیبی»[152] در «بر فراز کوه کارمل»[153] که از همین منظر به مسأله نظرکرده­ است.

    برخی اوقات نیز منظور ما از تفکّر، تعمیق، تعمّق و ژرف نگری به مسایل است. یعنی درک جدید و عمیقی از خداوند و مسایلی که از جانب او برای ما اتفاق می­افتد؛ آنچنان­که در اشعار «جان میسون»،[154] آمده­ است:

    «هستی چه عظیم است! پروردگارا! از آن توست؛

    هستی که تمام موجودات را حفظ کرده­ است.

    علم و دانش تو، تنها راه است.

    صدا زدن تو چه عظیم و عمیق است.

    تو یک دریای بدون ساحل را هنرنمایی میکنی؛

    یک خورشید بدون سپهر را!

    تو متعلّق به اکنون و همیشه‌ای!

    و همه جا از آن توست!»[155]

    اثر ماندگارتری که در این حوزه وجود دارد، آثار ارزشمند شاعر متعلّق به فرقه­ی یسوعی،[156] گرارد مانلی هاپکینز[157] و همچنین «سفر به درون»[158] که بر گرفته از جمله‌ی معروف آگوستین[159] «خدایی که از من، به من نزدیک‌تر است»،[160] است.

    از منظر کارل راهنر،[161] خداوند، از سویی غایت رازگونه­ای است که انسان در اوج تعالی شخصی بدان توسّل و تمسّک می­جوید، و از دیگر سو، علّت صوری بشریّت است که انسان­ها در مراودات مبتنی بر عشق خود، او را یافت می‌کنند. 

    موضوعات و مسایل مربوط به نکاح و عروسی، در ادبیّات مربوط به تفکّر و تعمّق راه یافت و آن را تغییر داد. نه تنها در کلیسا، در روح‌القدس، عروس مسیح، بلکه هر فرد مسیحی می­تواند با او تزویج نماید:

    «روح و عروس می­گویند: بیا! هرکس این را می‌شنود، بگوید: بیا! هرکه تشنه است بیاید، و از آب زندگی به رایگان بنوشد.»[162]

    «همان غیرت و علاقه‌ای را که خدا نسبت به شما دارد، من نیز در دل خود احساس می‌کنم. همین غیرت و علاقه باعث می­شود که برای شما نگران باشم، نگران از این­که مبادا غیر از مسیح، به دیگری نیز دل ببندید؛ زیرا آرزوی من این­است که شما مانند دوشیزه­ای پاکدامن باشید که عشق و محبّت خود را فقط برای کسی نگاه می­دارد که با او ازدواج خواهد کرد.»[163]

    «و امّا شما ای شوهران، همسران خود را همان­طور دوست بدارید که مسیح کلیسای خود را دوست داشت. او حاضر شد جانش را فدای کلیسا کند تا آن­ را مقدّس و پاک سازد و با غسل تعمید و کلام خدا آن را شستشو دهد.»[164]

    مسأله­ی دیگری که در زبان تفکّر و تعمّق راه یافت، تفسیر غزل غزل­های سلیمان بود و همچنین شیوه­ی گفتاری که در کتاب غزل­های سلیمان، استفاده شده­است. اندیشمندان بسیاری برای بیان ارتباط انسان با خدا از آن زبان بهره جستند، که از میان آنها می‌توان به افرادی که نام آنها می‌آید، اشاره­کرد.

    گریگوری اهل نیسا،[165] برنارد اهل کلارواوکس،[166] هیدویچ از آنت ورپ،[167] ترزا از آویلا[168] و عده­ای از پاک‌دینان انگلیسی[169] چون: ریچارد سیبس[170] و فرانسیس روز،[171] جملگی از این گروه هستند.

    در عرفان[172] و اشراق[173] کلاسیک نیز، راهکارهای ویژه و منحصر به فردی برای اتّحاد با منبع لا یزال فیض الاهی بیان می­شوند.

    تفکّر و تعمّق الاهی، هدفی والاست که در اجتماعات کشیشان و راهبه‌ها، با نگاهی واحد، به دست می­آید. ششمین سعادت جاودانی به وضوح اظهار می­دارد که این صفای قلب و باطن است که باعث می­شود انسان خدا را ملاقات­کند:

    «خوشا به حال پاک‌دلان، زیرا خدا را خواهند دید.»[174]

    2. اقدام[175]

    عشق، که ارزنده­ترین هدیه‌ی روح‌القدس است، انسان را نه تنها به سوی پروردگار، بلکه به سوی همسایه نیز رهنمون می­سازد:

    «اگر تمام اموال خود را به فقرا ببخشم و به خاطر اعلام پیغام انجیل، زنده زنده در میان شعله­های آتش سوزانده شوم، امّا نسبت به انسان­ها محبّتی نداشته باشم، تمام فداکاری­هایم بیهوده خواهد بود.»[176]

    بر این اساس، خدمت به مردم مؤمن، خدمت به مسیح است؛  آنچنان­که دوست داشتن و عشق ورزیدن به همسایه نیز چون عشق ورزیدن به مسیح است. یک سنّت طولانی و قدیمی در میان مسیحیان وجود داشت که نمونه­ی بارز آن توسط مادر ترزا کلکته[177] و الیزابت تورینگیا،[178]ارایه شده است.

    آنان بر اساس انجیل متی، باب بیست و پنج، معتقدندکه خدمت کردن به مسیحیان حداقل کاری است که انسان می­تواند برای خدمت به خدا در مسیح انجام دهد:[179]

    «نیکوکاران در پاسخ خواهند گفت: خداوندا! کی گرسنه بودید تا به شما خوراک بدهیم؟ کی تشنه بودید تا به شما آب بدهیم؟ کی غریب بودید تا شما را به منزل ببریم یا برهنه بودید تا لباس بپوشانیم؟ کی بیمار یا زندانی بودید تا به ملاقات شما بیاییم؟آن­گاه به ایشان خواهم گفت: وقتی این خدمت­ها را به این برادران من می‌کردید، در واقع به من می­نمودید.»[180] 

    دَگ هَمَر اسکوجولد،[181] دبیرکل سازمان ملل، فردی مسیحی بود که به‌طور رسمی اعلام کرده­ بود که در حال حاضر، مسیر تقدّس، ضرورتاً از جاده­ی جهان اقدام[182] در قالب خدمت به مردم می­گذرد.

    مارتین لوتر کینگ،[183] مبلّغ سیاهپوست کلیسای تعمیدی، معتقد بود که انسان می‌تواند در قالب ارتباطات سیاسی- اجتماعی به جایگاهی برسدکه رؤیا ببیند و حتّی نبوت کند:

    «خدا از زبان او فرمود: در روزهای آخر، تمام مردم را از روح خود پر خواهم ساخت تا پسران و دختران شما نبوت کنند و جوانان شما رؤیاها و پیران شما خواب‌ها ببینند. بله تمام خدمتگزارانم را، چه مرد و چه زن، از روح خود پر خواهم کرد، و ایشان نبوت نموده، از جانب من سخن خواهند گفت.»[184]

    کینگ، بر خلاف برخی از آزادیخواهان جامعه­ی آمریکای لاتین، معتقد بود اگر در عرصه‌ی اجتماع بشری، خدمت و کمک به همنوع صورت پذیرد و تمام افراد جامعه یکدیگر را در نظر داشته ­               باشند، نیازمند هیچ نوع انقلاب و دگرگونی در عرصه­ی اجتماع نخواهیم بود.[185]

    3. مراقبه و نبوّت[186]

    تمایل و کشش میان تفکّر و تأمّل از سویی و اقدامات و عملکردها از سوی دیگر، رهبانیّت را نشانه رفته است. رهبانیّت در شرق در قالب­های متعدّدی ارایه می­شود. یکی از آن قالب­ها، سنّت­های مربوط به کوه سینا[187] (مکانی که جان کلیماکوس،[188] راهب بزرگ قرن هفت میلادی، کتاب ارزشمند «نردبان صعود الاهی»[189] را به رشته‌ی تحریر درآورده است.) و کوه آتوس[190] (مکانی که گریگوری پالاماس[191] در قرن چهاردهم، در منتهای آسایش آرمیده بود) است و سنّت دیگر به سنّت استادیت[192] اهل قسطنطنیه معروف است.

    توماس مرتون،[193] مرتاض اهل سکوت،[194] که غالباً در سفر بود، از تلفیق تفکّر و عمل دفاع جدّی کرد. او معتقد بود که تمام مسیحیان باید میان این دو جمع کنند تا بتوانند به موفقیّت برسند.

    نمونه­ی عالی و جالب توجّه آن توسط برادران کوچک[195] و خواهران کوچک[196] عیسی، تحت تعالیم چارلز اوگنی د. فوکالد،[197] صورت پذیرفت. آنان به این نکته دست یافتند که آشکاری عشای ربّانی عیسی مسیح، در حالت انفراد و تنهایی حاصل می­شود و در قالب گروه­های کوچک ادامه می­یابد و سپس آنان خود را در این جهان کار و تعاملات، غوطه‌ور می­کنند.

    یک ترکیب ملایم از تأثیر معنوی که به سوی تأمّل و عمل، هر دو هدایت می­شود، توسط سنّت بندیکتی،[198] در قالب دعا و کار ارایه می­شود. در این سنّت، مناجات موزون و متناوب و اتّصال کیفی با یکدیگر ادغام شده و خود را در شکل سنّت «اورا اِ. لبورا»[199] نشان می­دهند.

    تجربه­ی رهبانی بر چهار اصل استوار است: لِِکتیو،[200] مدیتیتیو،[201] اوراتیو[202] و این تنتیو:[203] قرائت متون مقدّس و تفاسیر و توضیحات معنوی در رابطه با آنها و تأثیراتی که افراد یا جوامع کلیسایی بر آن می‌گذارند و در نهایت به دعا و مناجات و یا برون رفتی برای حلّ مشکلات منتهی می­شود.

    گروه­های یسوعی تجارب و تمارین معنوی ویژه­ای دارند و آنها را هر روزه توسعه می­دهند، آنچنان­که لایولا،[204] دستورالعمل­هایی را برای اعضای فرقه­ی خود - یسوعیون- و حتّی دیگران مردمی که عضو این فرقه هم نیستند، ارایه نمود، تا آنان در کنار دیگر اشتغالات خود به آن تمرین­ها نیز عادت کنند و آن تمرین‌ها را اجرا نمایند، ولی از دیگر سو، اعمال و مناسک معنوی غالباً، حتّی در مدارس فرانسوی[205] نیز با تکیه بر کتاب مقدّس و تعالیم معنوی آن صورت می­پذیرد. بر اساس اعتقاد فرانسیس اهل سالز،[206] اسقفی که به جماعت خویش توصیه­های معنوی بسیاری می­داد و آن توصیه­ها و اندرزها را در قالب کتابی با نام «مقدّمه‌ای بر  زندگی پارسا منشانه»،[207] منتشر نمود، نتیجه­ی تفکّر و تأمّل، دسته گلی است که انسان در روز به دست می­آورد و با تکیه بر آن می‌تواند روز خود را معنوی سپری کند. او معتقد است که تفکّر، مقدّمه­ای ارزشمند برای ورود به دنیای معنوی است.

    این نوع نگرش شباهت بسیاری به نگرش آلمانی پروتستانی دارد، که معتقد است انسان با ایمان و اعتقاد به مسیح، به رستگاری می­رسد و طبق اعتقاد موراوی،[208] با قرائت یک متن روزانه از کتاب مقدّس، ارتباط معنوی او با خداوند برقرار می­گردد.

    مدیتیشن در نگاه پروتستانی در دو قالب فردی و گروهی صورت می­پذیرد. در این نوع نگرش، شخص، به‌طور فردی و یا در قالب جماعت کلیسایی به خواندن بخشی از کتاب مقدّس می­پردازد. آنان معتقدند که با قرائت بخش­هایی از کتاب مقدّس،[209] تفکّر و تأمّل برای آنان حاصل می­شود و این کار مقدّمه­ای برای ورود به معنویّت­است. در پروتستانیزم کلاسیک، قرائت بخش­هایی از کتاب مقدّس، در میان اعضای خانواده و به‌طور مرتب و همیشگی، انرژی و نشاط معنوی برای انسان ایجاد کرده و او را در انجام امور روزمره و کمک به همسایگان و همنوعان، تشویق می­نماید.

    آشنایی با کلام خداوند، که همانا کتاب مقدّس است، به انسان کمک می‌کند تا به بصیرت و دریافت‌های درونی و باطنی برسد، و از دیگر سو، او را در راستای تمییز و تشخیص خوب از بد و درست از نادرست موفّق می‌دارد:

    «کلام خدا زنده و با نفوذ است و برنده‌تر از هر شمشیر تیزی است که مفصل را از استخوان جدا می‌کند؛ زیرا افکار پنهانی و نیّت­های مخفی دل ما را می­شکافد تا ما را آنچنان­که هستیم، به خودمان نشان دهد. هر کجا که باشیم، خدا تک تک ما را می­شناسد. چشمان تیزبین خدای زنده، همه­ی ما را چنانکه هستیم می­بیند. چیزی وجود ندارد که از نظر خدا پنهان بماند، و به اوست که باید سرانجام حسابی پس بدهیم.»[210]

    «مدتی طولانی است که شما مسیحی هستید، و اکنون باید معلّم دیگران شده باشید. امّا چنان در ایمان عقب مانده­اید که نیاز دارید کسی از سر نو، الفبای کلام خدا را به شما بیاموزد. مانند نوزادی هستید که جز شیر قادر به خوردن چیزی نیست. به اندازه­ی کافی رشد  نکرده­اید که بتوانید خوراک­های سنگین بخورید. کسی که هنوز شیر می­خورد، نشان می­دهد که در زندگی روحانی خیلی عقب مانده و هنوز درست را از نادرست تشخیص نمی­دهد. شما هرگز نخواهید توانست خوراک سنگین بخورید و مطالب عمیق کلام خدا را درک کنید، و با انجام کارهای خوب و با تمرین، نیک و بد را از هم تشخیص­دهید.»[211]

    خواندن کتاب مقدّس، انسان مؤمن مسیحی را در تشخیص مواهب معنوی نیز توانمند می‌کند که کدام موهبت از جانب خداست و کدام موهبت از جانب او نیست:

    «به بعضی قدرت انجام معجزات می­دهد، به برخی دیگر عطای نبوّت کردن. به یک نفر قدرت عطا می­کند که تشخیص دهد چه عطایی از جانب روح خداست و چه عطایی از  جانب او نیست. باز ممکن است به یک شخص این عطا را ببخشد که بتواند به هنگام دعا به زبان­هایی که نیاموخته است، سخن بگوید، و به دیگری عطای ترجمه­ی این زبان­ها را بدهد.»[212]

    «عزیزان من! اگر کسی ادّعا کند که از جانب خدا پیغامی دارد، زود باور نکنید. نخست او را بیازمایید تا دریابید که آیا پیغام او از جانب خداست یا نه؛ زیرا معلّمین و واعظین دروغین، این روزها همه جا پیدا می­شوند. برای پی بردن به این­که پیغام ایشان از جانب روح خداست یا نه، باید از ایشان بپرسید که آیا ایمان دارند که عیسی مسیح، فرزند خدا، واقعاً انسان شد یا نه. اگر ایمان داشته باشند، در این صورت، پیغام ایشان از جانب خداست. در غیر این صورت، آن پیغام از سوی خدا نیست، بلکه از جانب دجّال است؛ یعنی آن دشمن مسیح، که شنیده­اید به­ زودی می­آید و دشمنی او با مسیح از هم­ اکنون در جهان آشکار است.

    فرزندان عزیزم! شما از آن خدا هستید و بر مخالفین مسیح غلبه و پیروزی یافته­اید؛ زیرا در وجود شما کسی زندگی می‌کند که از هر دشمن مسیح در این دنیای گناه‌آلود، قوی­تر است. این معلّمین دروغین از این دنیا هستند. به همین علّت، سخنانشان درباره­ی امور دنیوی است و مردم دنیوی نیز به گفته­های ایشان توجّه می­کنند. ولی ما فرزندان خدا هستیم، و فقط کسانی به سخنان ما توجّه می‌کنند که خدا را می‌شناسند و با او رابطه­ای نزدیک دارند. امّا دیگران توجّهی به گفته‌های ما ندارند. این نیز راه دیگری است برای پی­بردن به این­که آیا پیغامی از جانب خدا هست یا نه؛ زیرا اگر از سوی خدا باشد، مردم دنیوی به آن گوش نخواهند داد.»[213] 

    قرائت کتاب مقدّس به انسان مؤمن کمک می‌کند تا سره را از ناسره تشخیص دهد و او را به مقام نبوت و پیشگویی برساند:[214]

    «چگونه ممکن است که بتوانند او را درک کنند؟ آنها هرگز سعی نکرده­اند افکار و مشیّت خدا را درک کنند، یا با او سخن بگویند و راز و نیاز کنند، ولی ما مسیحیان دارای فکر مسیح می­باشیم و افکار او را درک می‌کنیم.»[215]

    «ای مسیحیان! آیا یکدیگر را تشویق و دلگرم می‌کنید؟ آیا آنقدر یکدیگر را دوست دارید که به هم کمک کنید؟ آیا احساس می­کنید که ما همه با هم برادریم و از یک روح برخورداریم؟ آیا دلسوز و همدرد هستید؟ اگر چنین است یکدیگر را محبّت نموده، قلباً با هم توافق داشته و همدل و همفکر باشید، تا مرا واقعاً شاد سازید.

    خودخواه نباشید و برای خودنمایی زندگی نکنید. فروتن باشید و دیگران را از خود بهتر بدانید. فقط به فکر خودتان نباشید، بلکه به‌کار و مسایل دیگران هم توجّه نمایید.

    شما باید همان طرز فکری را پیش­گیرید که مسیح داشت. او با این­که ماهیّت خدایی داشت، امّا نخواست از اختیار و حق خدایی خود استفاده کند، بلکه قدرت و جلال خود را کنار گذاشت، و به شکل یک بنده درآمد، و شبیه انسان­ها شد؛ و حتّی بیش از این نیز خود را فروتن ساخت، تا جایی که حاضر شد مانند یک تبهکار، بر روی صلیب اعدام شود.

    به همین جهت، خدا او را بی­نهایت سرافراز کرد و نامی به او بخشید که از هر نام دیگری والاتر است، تا به نام عیسی هر آنچه در آسمان و بر زمین و زیر زمین است، به زانو در آید، و برای جلال خدای پدر، همه به زبان خود اعتراف کنند که عیسی مسیح خداوند است.»[216]

    مسیحیان معتقدند که اگر انسان، مؤمن به مسیح باشد، از روح‌القدس آکنده می­شود و روح‌القدس در زندگی او حضور و شهود می­یابد. حتّی به جای او حرف می­زند و در تصمیم‌گیری­ها به او یاری می­رساند و همیشه یار و محافظ و پشتیبان اوست:

    «پیام انجیل باید اوّل به تمام قوم­ها برسد و بعد زمان به آخر خواهد رسید. امّا وقتی شما را می­گیرند و به دادگاه می­برند، هیچ نگران این نباشید که برای دفاع از خود چه بگویید؛ زیرا در آن موقع، روح‌القدس سخن خواهد گفت، نه شما.

    برادر به برادر خود خیانت خواهد کرد و پدر به فرزند خود، فرزندان نیز پدر و مادر خود را به کشتن خواهند داد. همه از شما به خاطر پیروی از من نفرت خواهند داشت. ولی کسانی نجات  خواهند یافت که این مشکلات را تا به آخر تحمّل نمایند و مرا انکار نکنند.»[217]

    ادامه دارد.

     

     



    [1]-Geoffrey Wainwright.

    [2]-Christian Spirituality.

    [3]-See The Encyclopedia of Religion, Mircea Eliade, Vol. 3, P: 452.

    [4]-Protology, or The Creator’s fundamental purpose for humanity.

    [5]-Christology, or the person, and in this case the work of Jesus Christ.

    [6]-Pneumatology, or the teaching concerning the Holy Spirit.

    [7]-Ecclesiology, or the doctrine of the church.

    [8]-Eschatology, or the final kingdom of God.

    [9]-Coincidentia Oppositorum.

    [10]-Ideal or Formal Level.

    [11]-Protology.

    [12]-Via negative.

    [13]-John of Damascus.

    [14]-The Pseudonymous Dionysius.

    [15]-Inexpressible is the Deity, and Incomprehensible.

    [16]-See: On the Orthodox Faith 1.1.

    [17]-“ Knowing by unknowing”.

    [18]-Gregory of Nyssa (330-395).

    [19]-See. A. J. Malherbe and E. Ferguson, Gregory of Nyssa: The Life of Moses, New York and London, 1978, pp:14-15, 20-21, 148.

    [20]- خروج، 3: 1-6.

    [21]- خروج، 9:19، داستان کامل چگونگی ملاقات موسی با خداوند، در فصل 19 سفر خروج به‌طور کامل آمده است.

    [22]-Walter Hilton (1340-1396).

    [23]-John of the Cross (1542-1591).

    [24]- آیا به راستی خداوند قابل رؤیت است؟ آیا به راستی خداوند را با چشمان سر می­توان دید؟ یا آنچه منظور اندیشمندان مسیحی و یهودی است، قدرت، عظمت، جلال و جمال خداوند است؟ اگرچه برای هر دو نظر، موافقان و مخالفانی وجود دارند، ولی اگر بخواهیم از کتاب مقدّس، تفسیری حقیقی داشته باشیم، باید قایل به ملاقات خداوند با چشم سر شویم که  آن هم مخالفت آشکار با عقل و خرد و آیات صریح قرآن دارد؛ چراکه اگر قابل رؤیت بودن  خدا را بپذیریم، باید مادی بودن و کلّیّه­ی تبعاتی که این مسأله در پی ­دارد را نیز تصدیق کنیم.  از دیگر سو، آیا آمدن خداوند بر روی زمین که مسیحیان معتقد به آن هستند، در قالب تجلّی است یا تجسّد؛ چراکه در عرفان اسلامی ما می­توانیم قایل به تجلّی خداوند باشیم، ولی آنچه  مسیحیان پذیرفته­اند، تجسّد است، نه تجلّی. به این معنا که به راستی خداوند بر روی زمین آمد و جسم گرفت و به راستی فرزند خدا، انسان شد و در قالب انسانی رفت. این مسأله نیز با براهین عقلی توحید و اثبات خدا، عدم مادی بودن و عدم جسم بودن او تعارض و مخالفت آشکار دارد.

    [25]-Cataphatism.

    [26]-Dues revelatus.

    [27]- رومیان، 20:1.

    [28]- مزامیر داوود، 1:19.

    [29]-Bold Anthropomorphism.

    [30]- پیدایش، 27:1.

    [31]-God’s self-revelation.

    [32]-Incarnation of the Son.

    [33]- توماس میشل، یکی از دانشمندان معاصر مسیحی، با آن­که اصل مسأله­ی تصلیب و تجسّد مسیح را قابل نقد می­داند، ولی با نگاه ایمانی به مسأله نگریسته و به‌گونه‌ای در صدد تعلیل و توجیه آن برآمده است. ولی درباره­ی تجسّد مسیح و تصلیب او برای بخشش گناهان مسیحیان می‌گوید:

    «اوّلاً، می‌توان گفت عیسی خواهان مرگ نبود، خدا هم نمی‌خواست عیسی روی صلیب بمیرد. آنچه عیسی برای بشر می­خواست، این بود که رسالت او را بپذیرند، از گناه باز گردند و خواست خدا را محقّق سازند. علاوه بر این، خدای پاک و بزرگ هرگز گناه را دوست ندارد، و  به همین دلیل، ممکن نیست وی خواستار گناهان بسیاری باشد، که عبارت است از: خیانت یهودای اسخریوطی به عیسی، بی‌اعتنایی بزرگان یهود به مسیح، خدعه‌کردن و ستمکاری به وی و تسلیم او به مقامات رومی، و سرانجام، داوری ظالمانه­ی رومیان نسبت به وی.

    ثانیاً، این­که خدا پیام خود را در عیسای انسان مجسّم کند و از مرگ عیسی بر صلیب،   نجات بشریّت حاصل گردد، ضروری و حتمی نبود. خدا کاملاً آزاد است و حوادث تاریخ و خود تاریخ، وی را مقیّد نمی‌کند. او می­توانست به شیوه­ای دیگر، نجات را محقّق سازد. به همین دلیل، مسیحیان معتقدند که خدا، با آزادی تمام برای نجات بشر از طریق عیسی تصمیم گرفت.

    توماس میشل سپس می‌گوید: «خدا با این عمل نشان داد که وی قدرت نجات بخش خود  را از راه واسطه­های بشری به انجام می­رساند. همان­طورکه از طریق ابراهیم امتی پدید آورد که  به او ایمان دارند و مطابق اراده­ی او عمل می­کنند و به وسیله­ی موسی قوم خود را از سرزمین مصر بیرون آورد و در وجود پیامبر اسلام نمونه­ای از مسلمان حقیقی را ارایه کرد، مسیحیان نیز معتقدند که خدا به مجسّم کردن کلمه­ی خود در عیسی اکتفا نکرد، بلکه اراده نمود که کارهای عیسی قدرت نجات‌بخشی ویژه­ای داشته باشد.» [ر.ک: توماس میشل، کلام مسیحی،  ص 82].

    پر واضح است که سخن توماس میشل، توجیهی بیش نیست و به راستی مسأله­ی تجسّد با چنین توجیهاتی، خردپذیر نمی‌شود.

    .(See Biggar, Nigel, Encyclopedia of Ethics, Vol. 1, P: 82)

    [34]- یوحنا،14:1.

    [35]- یوحنا،18:1.

    [36]-Kataphasis.

    [37]- رومیان ،2:12.

    [38]-Paul, the Apostle.

    [39]-Philippians.

    [40]- فیلیپیان، 8:4.

    [41]- دوم قرنتیان، 6:4.

    [42]-Timothy.

    [43]-Ephesus.

    [44]- اوّل تیموتائوس، 16:6.

    2-Analogy.

    [46]-Forth Lateran Council (1215).

    -Ontology.  4

     

     

    [48]-Inspiration.

    [49]-Epiphany of divine.

    [50]-Real or Material Level.

    [51]-Fallenness.

    [52]- در فرهنگ اسلامی، غالب اندیشمندان مسلمان، قایل به گناه نخستین نیستند، بلکه معتقدندکه آدم مرتکب ترک اولی شد و اثر وضعی آن هبوط او از مقام است و خروج از بهشت، به خلاف مسیحیان که قایل به سقوط هستند و اخراج آدم از بهشت موعود. بنابر این، در سه مسأله­ی اساسی، مسلمانان با مسیحیان تفاوت دارند: اوّل، گناه نخستین برای آدم با آن حدود و ثغوری که مسیحیان می‌گویند، وجود ندارد؛ دوم، آدم از مقام خود هبوط کرد، نه سقوط، و تفاوت میان این دو بسیار واضح است؛ سوم، خروج آدم از بهشت زمینی، یعنی باغی مصفّا بود، نه بهشت موعود؛ زیرا در بهشت موعود تکلیفی وجود ندارد.

    [53]- پیدایش،3: 23-24.

    [54]- رومیان، 20:1.

    [55]- رومیان، 23:3.

    [56]-Augustine of Hippo (354-430).

    [57]-massa damnata.

    [58]-Sinners in the hands of an angry God.

    [59]-Jonathan Edwards (1703-1758).

    [60]-John Calvin.

    [61]-Comfortable Doctrine.

    [62]-Moral Libertinism.

    [63]-Spiritual despair.

    [64]-Martine Luther.

    [65]-Gracious God, “Wie Kriege ich einengnadigen Gott”.

    [66]-Wolfhart Pannenberg.

    [67]-Freud.

    [68]-See Christian Spirituality, Philadelphia, 1983.

    [69]-Augustinianism.

    [70]-Manichaeism.

    [71]-Neo-Platonism.

    [72]-Confessions.

    [73]-City of God.

    [74]-Superficial Optimism.

    [75]-See The Encyclopedia of Religion, Mircea Eliade, Vol. 3, P: 455.

    [76]-Perfection.

    [77]-Eastern Orthodox.

    [78]-Irenaeus (130-200).

    [79]-Original Sin.

    [80]-کولسیان، 3: 10- 11.

    [81]-Partakers of the divine nature.

    3- دوم پطرس، 4:1.

    [83]-Thosis or theopoiesis.

    [84]-Pantheism.

    [85]-Perfectionism.

    [86]-Moralism.

    [87]-Hypocrisy.

    [88]-Self righteousness.

    [89]-John Wesley (1703-1791).

    [90]-Methodists.

    [91]- متّی، 22: 37-40.

    [92]-Discipline.

    [93]-Confessions 1.1.

    [94]-Blaise Pascal (1623-1662).

    [95]-Cor inquietum.

    [96]-In the Crusades.

    [97]-In visits to sacred shrines.

    [98]-In the allegory.

    [99]-Puritan Classic.

    [100]-John Bunyan, The Pilgrim’s progress, (1678).

    [101]- فرقه­اى از پروتستان­هاى انگلستان که زمان اليزابت عليه سنن مذهبى قيام نمودند و طرفدار سادگى در نيايش بودند، به این فرقه، پاکْ دین نیز گفته می­شد.

    [102]-Ascesis.

    [103]-Struggle.

    [104]-Good.

    [105]-Evil.

    [106]-Forth militant imagery.

    [107]-Jesuit.

    [108]-Ignatius Loyola (1491-1556).

    [109]-Salvation Army.

    [110]-William Booth (1829-1912).

    [111]-See The Encyclopedia of Religion, Mircea Eliade, Vol. 3, P: 455.

    [112]- افسسیان، 6: 10- 18.

    [113]-Christology.

    [114]-Good Friday.

    [115]-Easter.

    [116]-The Cross.

    [117]-Palatine Palace.

    [118]-Alexamenus.

    [119]-Gregory of Nazianzus.

    [120]-Martin Luther.

    [121]-Charles Wesley.

    [122]-Jurgen Multmann.

    [123]-Crucified God.

    [124]-Ignatius of Antioch (d. about 107). 

    [125]-Martyrdom.

    [126]-Blandina (d. 177).

    [127]-Gaul of France.

    1- غلاطیان، 17:6.

    [129]-The Resurrection.

    [130]-The Parousia.

    [131]-Theologia crucis.

    [132]-Theologia gloriae.

    [133]- مکاشفه، 5: 6-14.

    [134]- مکاشفه،6:10.

    [135]-کولسیان، 3: 1-4.

    [136]- نامه­ی اوّل یوحنا، 3: 2-3.

    [137]- اوّل قرنتیان، 12:13.

    [138]-Pneumatology.

    [139]- یوحنا، 16: 13- 15.

    3- یوحنا، 8: 31- 32.

    4- نامه­ی اوّل یوحنا، 6:1.

    [142]-Contemplation.

    2- مکاشفه،1:10.

    [144]- مکاشفه،21:10.

    [145]- دوم قرنتیان،12: 1-4.

    [146]- اوّل قرنتیان،2: 1-4.

    [147]-Yorkshire man Richard Rolle (14th Century).

    [148]-The Fire of Love.

    [149]-Foretaste of everlasting Sweetness.

    [150]-Walter Hilton.

    [151]-The Ladder of Perfection.

    [152]-John of the Cross.

    [153]-The Ascent of Mount Carmel.

    [154]-John Mason, C. 1645-1694.

    [155]-How great a being, Lord , is thine; Which doth all beings keep. Thy Knowledge is the only line. To sound so vast a deep. Thou art a sea without a shore, A sun without the sphere! The time is now and evermore! The place is everywhere!

    [156]-Jesuit.

    [157]-Gerard Manley Hopkins (1844-1889).

    [158]-Journey inward.

    [159]-Augustine.

    [160]-God who is closer to me than myself.

    [161]-Karl Rahner (1904-1984).

    8- مکاشفه، 22:17.

    1- دوم قرنتیان، 11:2.

    [164]- افسسیان، 5: 25-26.

    [165]-Gregory of  Nyssa.

    [166]-Bernard of Clairvaux (1090-1153).

    [167]-Hadewijch of Antwerp (mid-thirteenth century).

    [168]-Teresa of Avila (1515-1582).

    [169]-English Puritans.

    [170]-Richard Sibbes.

    [171]-Francis Rous.

    [172]-Mysticism.

    [173]-Illumination.

    [174]- متّی، 5:8.

    [175]-Action.

    [176]- اوّل قرنتیان، 13:3.

    [177]-Mother Teresa of Calcutta (1910).

    [178]-Elizabeth of Thuringia (1207-1231).

    [179]-See The Encyclopedia of Religion, Mircea Eliade, Vol. 3, P: 457.

    [180]- متّی، 25: 37-40.

    [181]-Dag Hammarskjold (1905-1961).

    [182]-World of Action.

    [183]-Martine Luther King (1929-1968).

    [184]- اعمال رسولان، 2: 17-18.

    [185]-See Revolutionary Priest, Camilo Torres, New York,1971.

    [186]-Meditation and Prophecy.

    [187]-Mount Sinai.

    [188]-John Climacus.

    [189]-The Ladder of divine ascent.

    [190]-Mount Athos.

    [191]-Gregory Palamas.

    [192]-Studite tradition.

    [193]-Thomas Merton (1915-1968).

    [194]-Trappist.

    [195]-Little Brothers.

    [196]-Little Sisters.

    [197]-Charles Eugenie de Foucauld (1858-1916).

    [198]-Benedictine tradition.

    [199]-Ora et labora.

    [200]-Lectio.

    [201]-Meditation.

    [202]-Oratio.

    [203]-Intention.

    [204]-Loyola.

    [205]-French School.

    [206]-Francis of Sales.

    [207]-Introduction to the devout life.

    [208]-Moravian Losung.

    [209]-Bible study.

    1- عبرانیان، 4: 12-13.

    2- عبرانیان، 5: 12-14.

    [212]- اوّل قرنتیان،12:10

    1- نامه­ی اوّل یوحنا، 4: 1-6.

    [214]- در زبان کتاب مقدّس، نبوّت تنها از آنِ انبیای پیشین و گذشته نیست، بلکه مؤمنان و صالحان نیز می­توانند به مقام پیشگویی و نبوّت نایل آیند. آنان می‌توانند با ایمان به مسیح به مقام تشخیص خوب از بد نیز برسند.

    [215]- اوّل قرنتیان، 2:16.

    [216]- فیلیپیان،2: 1-11.

    [217]- مرقس،13: 10-13.


    نظر شما



    نمایش غیر عمومی
    تصویر امنیتی :